موذن اذان نگو از این بگو خدا همین جاست

تو ماندی دختری تنها در این طوفان سر در گم

میان بازی مردان سرگردان سردرگم

در این بازی که می بازی گل دلگرمی خود را

سر تن گرمی و سرگرمی مردان سردرگم

تو باید پیش من در هفت توی ناز بنشینی

نه چندین باز بنشینی زن ویران سردرگم

تو پهلوی منی با من نه از پهلوی من ای زن

تو آن انسان سرشاری نه این انسان سردرگم

تو را تاریخ هیز من به شکل طعمه می بیند

به  شکل آهویی در شش جهت حیران سردرگم

اگر مردان ما ماییم تا ماییم می ماند

کلاف غصه هایت با همین پایان سردرگم

من از سوی برادرهای گرگم عذر می خواهم

که دور هستی ات زندان شد این کنعان سردرگم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393 توسط حسن دلبری
 

گفت آوردمان به این دنیا تا به سردی رهایمان بکند

گفتمش نه؛ دوتا دوتا ما را تا به هم مبتلایمان بکند

 

عاشقی اتفاق سختی نیست مثلا زیر سایة این توت

می توانیم ما دو تا باشیم یک غزل آشنایمان بکند

 

آه سردی کشید و گفت غزل؟ «گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری...» –پس اشاره کرد به من- نیست کاری برایمان بکند؟

 

خنده ای کردم و همین بس بود تا دچار نگاه هم بشویم

تا همان اتفاق رخ بدهد عشق سربه هوایمان بکند

 

عصر فردا سر همان ساعت ناخود آگاه دیدم آنجاییم

مثل این که به کوچة دیدار آشنایی صدایمان بکند

 

بعد از آن خنده بود و خوشبختی نصف لیوان زندگی پر بود

بعد ازآن گفتمش چه می گویی «تا به سردی رهایمان بکند؟»

 

گفت آوردمان به این دنیا تا به گرمی به هم گره بخوریم

گفت و پیش آمد و چه پیش آمد..!؟  یکی از هم جدایمان بکند


نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393 توسط حسن دلبری
 

خدا آميزه اي از اتفاقات شرابي بود

فضا در بازتاب نور انگور آفتابي بود

دعاها پيش ترها بيش تر رنگ اجابت داشت

زمين انگار بهتر بر مدار كاميابي بود

همين در عمر كوتاهي كه من دارم كه مي ديدم

زبان ها راستگو تر بود اگر لب ها شرابي بود

ولي يك روز اكسيري به نام صورتك آمد

از  آن پس هر مس نالايقي آدم حسابي بود

از آن پس رونق بازارها در صورتك سازي

از آن پس جاي ما هر روز دكان نقابي بود

از آن پس بوسه هاي دوستت دارم فريب  آميز

از آن پس يا حبيبي يا حبيبي ها حبابي بود

كتابي را كه در جيب بغل پنداشتي دارم

عزيزم شيشه ي تاریکی از نوع كتابي بود

نمي دانم خدايا روزگار ما چه رنگي داشت

اگر اين دين لااكراهي ما انتخابي بود

چه آمد بر سر مردم كه از هر كس كه پرسيدم

جوابم بي خوابي بي جوابي بي جوابي بود


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393 توسط حسن دلبری

با منی؟          یا منی؟

تو که ای؟      ها منی؟

از غزل         دامنی

من توام         تا منی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 توسط حسن دلبری

سی سال پیش رفت به ژاپن دو روز پیش

برگشت یاد خانه ی سی سال پیش کرد

دلخسته از شلوغی دلگیر توکیو

یاد صفای دهکده و سادگیش کرد

 

قصد خرید کرد پس از آن که ساعتی

محو حیاط و حوض و در و بام خانه شد

بیچاره از تورّم اینجا خبر نداشت

برداشت یک هزار ریالی روانه شد

 

بقالی محل که نه؛ حالا سوپر فلان

آمد جلو؛ «سلام، بگو امرتان جناب!»

با افتخار داد صدی را و بعد گفت

لطفا کمی برنج، عدس، زعفران، گلاب

 

صاحب مغازه گفت که با اسکناس تو

روزی گلاب هیچ؛ که می شد طلا خرید

اما - مرا ببخش- در این دوره می شود

تنها کمی «گلاب به روی شما» خرید


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 توسط حسن دلبری
تو کجایی و زمان دور خودش می چرخد

چیست نامت که زبان دور خودش می چرخد


چیست در گردش جادویی چشمت که هنوز

قلم فرشچیان دور خودش می چرخد


تا به موسیقی پیچیدة نامت برسد

روزگاری است بنان دور خودش می چرخد


جشن زایندگی رود لب توست که باز

اصفهان با هیجان دور خودش می چرخد


حضرت شمس تو منظومه سروده است اگر

مولوی رقص کنان دور خودش می چرخد


سعدی اینجا به غزل های خودش می خندد

حافظ آنجا نگران دور خودش می چرخد


همه زیر سر چشمان غزل پرور توست

هر که هر جای جهان دور خودش می چرخد

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392 توسط حسن دلبری
بوی صدای گرم تو را تا چشید چشم

دل را به کوچه باغ تماشا کشید چشم

صبح و سکوت و شعله و شب را به هم سرشت

وقتی خدا برای تو می آفرید چشم

اصلا برای چشم تو آمد پدید ناز

اصلا برای ناز تو آمد پدید چشم

کم در هوای آمدنت می پرید پلک؟

کم روی سبزه های تنت می چمید چشم؟

امروز روزیم شب چشم سیاه توست

حالا کجاست بخت سیاه سپید چشم

ای روزگار روز مرا عاشقانه کن

من باز کرده ام به تو با این امید چشم

لب تر کنی که با همه ی هستی ات بمیر

از هست و نیستم همه خواهی شنید: «چشم!»



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 توسط حسن دلبری

وادي هشتم

اينجا طلسم گنج خدايي شكسته باش

پابوس لحظه هاي رضايي، شكسته باش

دركوهسار گنبد و گلدسته هاي او

حالي بپيچ و مثل صدايي شكسته باش

وقتي به گريه مي گذري در رواق ها

سهم تمام آينه هايي شكسته باش

هر پاره ات در آينه اي سير مي كند

يعني اگر مسافر مايي شكسته باش

اينجا درستي همگان در شكستگي است

تااز شكستگي بدر آيي شكسته باش

در انحناي روشن ايوان كنايتي است

يعني اگر چه غرق طلايي شكسته باش

آنجا شكستي و طلبيدند و آمدي

اينجا كه در مقام فنايي شكسته باش

 

محض رضای غنچه

روزی مدینه دسته گلی را به آب داد

گلدسته سبز کرد و گل آفتاب داد

مثل بقيع مشت کلوخی قرار بود

اما به شکل گنبد و ایوان جواب داد

خطی به رنگ سلسله ای از طلا کشید

شب را شطی شبیه شکوه شهاب داد

راه قشنگ چشمه شدن را نگاه تو

محض رضای غنچه نشان سراب داد

تنها برای درد تو غم سر بلند کرد

تنها برای عطر تو قمصر گلاب داد

 

 

مهمان

مهمانی از عصمت دور، از کوچه ی کوثری ها

مهمانی از محض خورشید از سبز پیغمبری ها

مهمانی از غربت اما بارانی از آشنایی

مهمان فیروزه پوشی از رشته ی گوهری ها

در شرق مردابی ما تا رنگ کوثر بپیچد

روییده گلدسته ای از پهلوی نیلوفری ها

شاید کبوتر بهانه شاید کبوتر فرشته است

شاید همین جا بهشت است با این کبوتر پری ها

مهمان پر از سادگی بود شب های رنگی نمی خواست

مهمان دلی تازه می خواست در پشت این دلبری ها

غربت فقط بی کسی نیست شبهای دلواپسی نیست

گاهی غریبی ضریحی است در شهر کاکل زری ها

حتی من شاعرش هم انگور آلوده دارم

آورده ام زهر نابی در بهت ناب آوری ها

ده قرن پای مرامش زانو نشستیم و امروز

در ما فقط مانده از دین تسبیح و انگشتری ها

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1392 توسط حسن دلبری

شايد امشب مثل هر شب باز، سازم بشكند

من كه مي سازم ولي تا كي بسازم بشكند؟

ذوق من در گريه ي ديوانگي گل مي كند

مي شود گاهي دل زنجير بازم بشكند؟

آسماني كن چراغ جادوي خورشيد را

تا طلسم شوم شب هاي درازم بشكند

آنقدر خشك است دين من كه هنگام ركوع

شايد از ده جا تن ترد نمازم بشكند

روز مرگم مي رود خط سياهي تا خدا

در ميان راه اگر صندوق رازم بشكند

در همين تنگ آشيان خود بميرم بهتر است

من كه مي ترسم سر پرهاي نازم بشكند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 توسط حسن دلبری

مي شود مثل چشم خود باشي؟ وا كني هر سحر در خم را

روي سطح سپيده بنشاني روزگار سياه مردم را؟

دور «آمد نيامدن» هايت «مي خورم... نه نمي خورم» دارم

راستي من زمين زدم امروز، استكان هزار و چندم را؟

ما بيا بي خيال آدم ها ميوه ي باغ بوسه را بخوريم

رو به پايان بهتري ببريم داستان بهشت و گندم را

داستان هاي عاشقانه ي شهر، همه را گل به گل ورق زده ام

به محبت قسم اگر يك جا، ديده ام اين همه تفاهم را

هستي مرده وار اين مردم، حالتي مثل نيستن دارد

نيستي تا به هم بريزي باز، خواب اين شهر بي تلاطم را

خنده هاي بهارپرور تو، نو به نو زندگي مي افشانند

اي خدا از لبت جدا نكند تازگي هاي اين تبسم را


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1392 توسط حسن دلبری
در کوفه ی گریه می شنیدم سحری

می گفت شکسته نیزه ای با سپری

صبح از سر یک حکایت آغاز شدیم

شب قصه ی ما به «سر» رسید و چه سری


با وسعت این ظلم که آمد به زمین

وین گونه عمود خیمه را زد به زمین

آن خون که به سمت آسمان پاشیدی

حق داشت دوباره برنگردد به زمین

 

مي گفت سرنعش برادر ، زينب

بعد از تو چه ها مي گذرد بر زينب

سردار چهل منزل بي پيكر ، تو

هفتاد و دو غمنامه ی بي سر، زينب

 

دیدن طلبیده بودم و می بینم

اخلاص شنيده بودم و مي بينم

افتاده كنار ماه برروي زمين

خورشيد نديده بودم و مي بينم

 

 

دختری

     در بغل گرفته غربت سری

        نشسته پای پیکری

        به درد

         روی خاک های خون گرفته مشق می کند:

                                              

   «روز التهاب

     روز اضطراب

     روز انقلاب و انتخاب و آفتاب

      روز ناله ی رباب

      روز مردم حباب

      روز تو که این همه واژه های آبدار داشت

      پس چرا به تشنگی تمام شد پدر !؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 توسط حسن دلبری
این که بین نگاه ما جاریست «دوستت دارم از دل و جان» است

قهوه ات را بنوش و گرم بخند چه نیازی به فال و فنجان است

 

از همین شاهراه پر لبخند به تمنای دیگری نروی

کوچه ی ساکنان خوشبختی انتهای همین خیابان است

 

تو تمام تنت اگر اشک است می شود باغ را بخندانی

می شود سفره ی بهار شوی این الفبای درس باران است

 

در مسیر قشنگ خوشبختی تا زیانت به دیگران نرسد

با همه اهل شهر هم سو باش زندگی مثل دور میدان است

 

گاه وقتی مسافری نگران یک نشانی بپرسد از آدم

می توان خنده کرد و پاسخ داد مهربانی چقدر آسان است

 

فکر دم سردی زمانه نباش تو به گرمی بتاب و نور بپاش

شب یلدا که گرم هم نفسی است دیده باشی گل زمستان است

 

تو نمی خواهی آسمان باشی تو بلد نیستی که گل بدهی

تو نداری وگرنه در دنیا فرصت عاشقی فراوان است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 توسط حسن دلبری

ماه مهر است و دانش آموزان

مهر استاد می برند از یاد

یعنی ای مهربان معلم من

ماه بی مهری ات مبارک باد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1392 توسط حسن دلبری

با وجود این که گاهی در بساطم آه نیست

همتی دارم که کوه سکه پیشم کاه نیست

خلوتی مثل خودم دارم عزیزی مثل تو

این خدامردی که من هستم جناب شاه نیست

طرح لبخندت هلال عید عاشق پیشه هاست

در شبستان افق گیرم که حالا ماه نیست

غیر آغوشی و بوسی و کناری و لبی

هیچ چیزی بین ما بینی و بین الله نیست

مذهب خشک شما اینجا پر از بیهودگی است

از سرانجامی که دارد هم کسی آگاه نیست

من از اینجا را به آیین محبت می روم

تا بهشت از این مسیر ساده خیلی راه نیست

لذت میم محبت را اگر لب تر کنی

رستگاری، هیچ راهی این همه کوتاه نیست

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 توسط حسن دلبری

وقتی لبش از خطابه وا می ماند

با فرق شکسته از خدا می خواند

سر می شکند تا به خدایش برسد

قدر شب قدر را علی می داند

 

در حوصله ی تنگ زمان نیست علی

تنها گل باغ این جهان نیست علی

ما غرق گناهیم و غلامش یعنی

مولای فقط متقیان نیست علی

 

بعد از تو زمین زیر ندامت می سوخت

با زخم تو کوفه در سلامت می سوخت

چاهی که در آن نیاز شب می خواندی

کر بود وگرنه تا قیامت می سوخت

 

بعد از تو دریچه ی دعا گم شد و رفت

دین در خم و پیچ کوچه ها گم شد و رفت

ای حجم تو نردبان صبح ملکوت

افتادی و آدم از خدا گم شد و رفت

 

 

شب ، آینه ، جانماز ، شبنم ، محراب

آنگاه نگاه ، ابن ملجم ، محراب

بعد از تو کشیده می نویسم شمشیر

بعد از تو شکسته می نویسم محراب

 

*

در كشمكش خاك نيامیخت تنش را
از روح سرشتند گمانم بدنش را
ديوار ترك خورد و به پاى قدمش ريخت
كنعانْ گل و رومْ آينه و چين ختنش را
ديوار مگو، اين دهن حيرت كعبه ‏ست
وا مانده چنين هلهله ی آمدنش را
مى ‏آمد و زير قدمش كعبه مى ‏انداخت
- تا عطر تبرّك بزند - پيرهنش را
طاووس بهشتى ‏ست كه بايد دو سه روزى
پُر لاله ببيند چمن ياسمنش را
تنهايى از اين بيش كه ديده ‏ست كه دريا
در چاه بگريد غم تنها شدنش را
يا غربت از اين بيش كه خورشيد، شبانه
بر دوش كشد نيمه ی خاموش تنش را
مولاى گل و آينه حيف ست ببيند
در سيطره ی شوم كلاغان چمنش را...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1392 توسط حسن دلبری

رفتم به کوهی پاک گم شد سن و سالم

کودک شدم یک بار دیگر خوش به حالم

 

کودک شدم تا باز و بی پروا بخندم

تا پر بگیرد آرزوهای محالم

 

یادش به خیر آن خنده های رفته بر باد

یادش به خیر آن لحظه های بی خیالم

 

روزی که نصف سیب سارا مال من بود

یا مال آدم برفی او بود شالم

 

از گوشة لب های بی دندان شیری

لبریز می شد خندگی های زلالم

 

گاهی اگر هم گریه کردم دستمالی

یا آستینی داشتم در دست  و بالم

 

اشک مرا دیدند از روزی که گم شد

زیر درخت آلبالو دستمالم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1392 توسط حسن دلبری

یک سرقلم اجابت از صد دعا نداریم

ما مردمان خدایا یعنی خدا نداریم؟

گفتم «چرا...» که مشتی سنگین به صورتم گفت

اینجا فقط بگو «چشم» اینجا «چرا» نداریم

یکدست هم که باشیم مغلوب دست داسیم

ما ساقه های یکدست وقتی صدا نداریم

این بیت«کلبه ی ما...»«رونق...»«صفا...»چه حرفیست

وقتی که کلبه ای نیست نور خدا نداریم

در ازدحامی از وام گیرم که کلبه ای هست

رونق در آن نباشد حتما صفا نداریم

دارایی دل ما یک عشق دست خالی است

سارا تو پیش دارا بنشین که ما «ندار»یم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1392 توسط حسن دلبری

چه زيباست شب ها شكوفا شدن ها

در آغوشي از صبح و گل واشدن ها 

 

نشستن سر سفره ی نان و شادي

شب افطار كردن سحر پا شدن ها

 

نسيمي اگـر مـي وزد پيـش پـايـش

پـر از حس رنگيـن گل ها شدن ها


بـه سجاده معرفت سـرسپـردن

شبي مثل هر روز زهرا شدن ها

 

رها از هياهوي دنيا نشستن

دمي با دل خويش تنها شدن ها

 

بـه اعماق خود روزني باز كردن

تماشا  تماشا  تماشا  شدن ها

 

از اين سو ترنم از آن سو تبسم

چه زيبا چه زيباست زيبا شدن ها


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1392 توسط حسن دلبری

می روم تا شکوه کوهستان در پناه یک انزوای بزرگ

خسته از روح­ های کوچک شهر می­ گریزم به کوه­ های بزرگ

 

بسته­ ام باری از سبکباری تا به سبک خودم شوم جاری

از تب این بزرگراه حقیر تا شب کوچه­ باغ­ های بزرگ

 

مردم کوچه ­های کوچک ده در کلان شهر­ها نمی­ گنجند

شهرتان مال هم شما باشد شهرتان مال هم شمای بزرگ!

 

شهر اگر جای زندگی می­ بود دلخوشی­ ها از آن نمی­ رفتند

عاشقی­ ها در آن نمی­ مردند عاشقی­ های دیرپای بزرگ

 

زندگی مثل کیش شطرنج است در تکاپوی شاه بعضی­ ها

ما چه بیهوده مهره می­ بازیم ما چه بیهوده ای خدای بزرگ

 

سایه­ های سیاه این سرطان سرد و سنگین نشسته بر سرتان

شهر در مرگ مطلق افتاده ست تن بدزدید از این بلای بزرگ

 

تا کی این شهر مثل یک دشنام سرنوشت مرا رقم بزند

می­ گریزم ازین فریب غریب می­ گریزم ازین ریای بزرگ

 

بعد از آن موزه ­های فرداها از ورق­ های کهنه می­ پرسند

از کدامین ستاره آمده بود صاحب این نشان پای بزرگ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 توسط حسن دلبری

این کیمیاگران همه نیرنگ می زنند

اکسیر چیست؟ روی تو را رنگ می زنند

 

روی خرابه های دل درد سوز تو

خون می خورند روز و شب آهنگ می زنند

 

سنگ من و تو نیست که بر سینه می زنند

اینها به سینه ی من و تو سنگ می زنند

 

هر جای این زمین که دلی خسته بشکند

در من تمام ثانیه ها زنگ می زنند

 

مَردم برای این که بگویم چه می کشند

بر تارهای صوتی من چنگ می زنند

 

اما ببین که درد غریب خودم کم است

هر روز و هر دقیقه دم از جنگ می زنند

 

شاعر به دل نگیر که تا سیم و سکه هست

یک مشت رند بر حسنک سنگ می زنند
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 توسط حسن دلبری
    

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود